آبان

چشم‌هام رو می‌بندم یاد اون شب آبانی می‌افتم که متوجه شدم از این به بعد "عزادار" محسوب می‌شم. چشم‌هام رو به چپ و راست حرکت می‌دم که اشک‌هام به زور، سرازیر شن و اون شب آبانی برام تداعی میشه که غمگین بودم ولی کیک دستم بود و شب بعدش توی اون خیابون تصادف کردم. پلک‌هام رو به سمت پایین فشار می‌دم و یاد شب‌های آبانی می‌افتم که ...
به معنای واقعی کلمه، این روزها "سوگوار" م...

ماهی

جدی جدی تور نجات نبود؛ باهاش صیدمون کردن...

تو تنها نموندی که حال دل بی‌قرار رو بفهمی، عزیزت نرفته که تشویش سوت قطار رو بفهمی...

امروز توی اتاق انتظار اورژانس نشسته بودم و به مفهوم "تنهایی" فکر می‌کردم. در این چند سال عمرم، بارها فکر می‌کردم "به تنهایی" دارم موقعیتی رو اداره می‌کنم، ولی امروز متوجه شدم تابه‌حال توی زندگی‌م هیچوقت "تنها" نبودم. روزها و موقعیت‌هایی رو "به تنهایی" گذروندم ولی همیشه می‌دونستم با یک تماس، دیگه "تنها' نخواهم بود، اما امروز به معنای واقعی کلمه، "تنها" بودم.

امیدوارم بعد از من، هیچوقت هیچکس متوجه تفاوت "تنهایی" و "به تنهایی" نشه...

عجب دنیای نامردی که عشقت، دشمنت باشه.‌‌..

تنها کسی/چیزی که توی این دنیا هیچوقت بهمون آسیبی نرسوند، وبلاگمون -بدون احتساب برخی از خوانندگانش- بود و ما سر هر مشکلی، اولین راه‌حلمون برای درمان، "ترک کردنش" بود.