آبان

چشم‌هام رو می‌بندم یاد اون شب آبانی می‌افتم که متوجه شدم از این به بعد "عزادار" محسوب می‌شم. چشم‌هام رو به چپ و راست حرکت می‌دم که اشک‌هام به زور، سرازیر شن و اون شب آبانی برام تداعی میشه که غمگین بودم ولی کیک دستم بود و شب بعدش توی اون خیابون تصادف کردم. پلک‌هام رو به سمت پایین فشار می‌دم و یاد شب‌های آبانی می‌افتم که ...
به معنای واقعی کلمه، این روزها "سوگوار" م...

ماهی

جدی جدی تور نجات نبود؛ باهاش صیدمون کردن...

تو تنها نموندی که حال دل بی‌قرار رو بفهمی، عزیزت نرفته که تشویش سوت قطار رو بفهمی...

امروز توی اتاق انتظار اورژانس نشسته بودم و به مفهوم "تنهایی" فکر می‌کردم. در این چند سال عمرم، بارها فکر می‌کردم "به تنهایی" دارم موقعیتی رو اداره می‌کنم، ولی امروز متوجه شدم تابه‌حال توی زندگی‌م هیچوقت "تنها" نبودم. روزها و موقعیت‌هایی رو "به تنهایی" گذروندم ولی همیشه می‌دونستم با یک تماس، دیگه "تنها' نخواهم بود، اما امروز به معنای واقعی کلمه، "تنها" بودم.

امیدوارم بعد از من، هیچوقت هیچکس متوجه تفاوت "تنهایی" و "به تنهایی" نشه...

عجب دنیای نامردی که عشقت، دشمنت باشه.‌‌..

تنها کسی/چیزی که توی این دنیا هیچوقت بهمون آسیبی نرسوند، وبلاگمون -بدون احتساب برخی از خوانندگانش- بود و ما سر هر مشکلی، اولین راه‌حلمون برای درمان، "ترک کردنش" بود.

کسی دیگه تو اون دیار رخت عروسی ندوخت...

هر وقت خیلی غمگینم، به این فکر می‌کنم که اگر فلان اتفاق توی زندگی‌م نمی‌افتاد/می‌افتاد یا فلان آدم توی زندگی‌م وارد می‌شد/خارج می‌شد/می‌موند، زندگی‌م چطوری می‌شد؟! هر اتفاقی رو چند بار پس و پیش می‌کنم و وقتی به این نتیجه می‌رسم که هیچ فرقی نمی‌کرد، ذهنم شروع می‌کنه به عقب‌گرد و اونقدر آدم‌ها و اتفاقات رو پس و پیش می‌کنم که می‌رسم به اولین روزهایی ‌که حضورم توی این دنیا رو به یاد میارم...
جدیدا به این نتیجه رسیدم واقعا مشکل از تولد و شخصیت من نیست. این زندگی با فرهنگ و سواد و رفتارهای ایرانی همیشه همین بود و حتی اگر هزار تا اتفاق پاک می‌شد، هزار تا اتفاق مثل همون‌ها می‌افتاد. باید چیزهایی خیلی قبل و خیلی قبل‌تر از تولد من درست می‌شد که شاید امروز من و تمام آدم‌هایی که توی زندگی‌م بودن، می‌تونستیم آدم‌های خوشحال‌تری باشیم...

بگذر ز من ای آشنا چون از تو، من دیگر گذشتم...

تا به حال شده پارتنر/دوستتون یک صفتی رو به شما نسبت بده که شما از طریق سایرین، مطمئنید اون صفت از اخلاقیات شما نیست؟

من فکر می‌کنم دلیلش اینه که اون آدم تصمیم گرفته راهش رو از شما جدا کنه ولی به خاطر عذاب وجدان یا عدم وجود دلیل منطقی‌، در ذهنش اون صفت رو به شما نسبت داده و باور کرده که شما اون صفت رو دارید. پس لطفا به جای بحث، ازش بپرسید "دقیقا کی و کجا این اخلاق رو در من دیدی؟" اگر گفت "یادم نیست." از نظر من می‌تونید سوگواری برای پایان اون رابطه رو شروع کنید و اون رابطه رو تموم کنید...

بلند شو، شاید باز شه در بعدی...

چند ساعت، چند روز، چند هفته، چند ماه، براش تلاش کردم و بالاخره امروز اتفاق افتاد. امروز رو همیشه یادم می‌مونه...

امید

-باهام قهری؟

+نه، فقط ازت ناامیدم.

ناامید

یک لحظه‌ای در زندگی‌ت به وجود میاد/اومده که از تمام آدم‌ها ناامید شدی/می‌شی. این لحظه، لحظه‌ایه که اگر فراموشش کنی و دوباره بهشون اعتماد کنی، این بار قراره از خودت ناامید شی...

برای من این لحظه، اون لحظه‌ست؛ امیدوارم فراموشش نکنم...

هزینه

واقعیت اینه که تو یا یک خواسته‌ای رو واقعا از ته قلبت می‌خوای و حاضری به خاطرش حتی جونت هم از دست بدی و به دستش بیاری یا به دست آوردن اون چیز، برات اهمیتی نداره...

متاسفم ولی حالت وسطی وجود نداره؛ وقت خودت رو الکی نگیر...