گرسنه

هر بار که به خاطر گرسنگی، عصبانی و بی‌حوصله می‌شم، احساس می‌کنم هنوز یه رگه باریکی از من به این دنیا وصله.

کمک، کمک...

بیشتر دعواهای روابط -چه عاشفانه و چه غیر عاشقانه- از جایی شروع میشه که "الف" فکر می‌کنه اگه فلان کار رو برای "ب" انجام بده، یعنی حمایتش کرده یا دوست داشتن و عشق و تعهدش رو به "ب" ثابت کرده؛ در صورتی که "ب" فکر می‌کنه اگه "الف" در موقعیت دیگری کار دیگری انجام داده بود، دوست داشتنش رو ثابت می‌کرد. حالا "پ"، "ت" یا حتی "ث" ممکنه معتقد باشن و حتی قسم بخورن "الف" واقعا "ب" رو دوست داره ولی خب، این مهم نیست! مهم اینه "ب" مطمئن باشه "الف" دوستش داره!

ممکنه ما توی زندگی فکر کنیم نقشمون رو به خوبی بازی می‌کنیم ولی طرف مقابلمون قواعد بازی رو جور دیگه‌ای بلد باشه! شاید بهتره از این به بعد از آدم‌هایی که دوستشون داریم و در مقابلشون وظایفی داریم بپرسیم "به نظرت من نقشم رو به عنوان پدر، مادر، همسر یا حتی دوست تو، خوب بازی می‌کنم؟" و بهتون قول میدم براتون جواب‌ها شگفت‌انگیز باشه...!

شاید این باعث شه، خیلی از بازی‌ها یه جور دیگه‌ای تموم شه...

قاصدکا ازت خبری ندارن..‌.

داشتم فکر می‌کردم این جمله "نمی‌تونم" آدم‌هایی که مسئولیت‌پذیرن و تمام تلاششون رو می‌کنن که بهترین کار رو ارائه بدن، از کجا میاد؟!

برای من از یه "قیچی آشپزخونه" شروع شد. این قیچی از زمان کودکی‌م تا زمان بزرگسالی توی آشپزخونه ما بود. بچه‌تر که بودم، هیچوقت نمی‌تونستم باهاش هیچ چیزی رو ببرم! اولین باری که امتحانش کردم، نبرید ولی وقتی قیچی رو دست خواهرم دادم، اون تونست به راحتی ببره. برای دلداری، بهم گفتن حتما به خاطر اینه که تو سنت کمه! بزرگتر شدم و به سن اون زمان خواهرم رسیدم ولی دوباره همون مشکل وجود داشت! اون موقع، فکر کردم حتما یه قلقی داره که من بلد نیستم و بقیه اعضای خانواده بلدن و دارن سربه‌سرم می‌ذارن! به همین خاطر، یک بار که یکی از دوستان همسنم خونه‌مون اومده بود، ازش خواستم با این قیچی چیزی رو ببره! شگفت‌انگیز بود! اون هم تونست و من همچنان "نمی‌تونستم"!

اهل متقاعد کردن نبودم! به خاطر همین بارها و بارها امتحانش کردم! با قیچی دیگه مشکل نداشتم اما این قیچی لعنتی، انگار برای من طلسم شده بود. بعد از تلاش بسیار، تصمیم گرفتم که دیگه ازش امتحان نکنم و به جاش چاقو استفاده می‌کردم. همیشه هم همه شاکی بودن که "چرا با چاقو باز می‌کنی؟" ولی من ادامه می‌دادم. نمی‌دونم این بریده نشدن توسط قیچی بود یا واقعا دلیل دیگه‌ای داشت، اما هر کدوم از اعضای خانواده که چاقو دستم می‌دیدن، بلااستثناء چاقو رو از دستم می‌گرفتن. کم کم احساس کردم از پس همین کار ساده "بریدن" هم برنمیام.

چند سال بعد که بزرگتر شدم، اتفاقی توی یکی از سایت‌ها دیدم که بعضی از وسایل مثل قیچی، ممکنه فقط برای راست دست‌ها ساخته شده باشه و چپ دست‌ها نمی‌تونن ازش استفاده کنن. به نظرم منطقی می‌اومد ولی من سال‌ها با این تفکر زندگی کرده بودم که "همه می‌تونن، اما من از پسش برنمیام..."

حالا تو فکر کن، ببین برای تو از کجا شروع شد؟!

خوب (۱)

چند وقت پیش یکی از دوستانم یک کاری انجام داده بود که یکی از دوستانش، به صورت غیر صریح بهش گفته بود که "چون اون اول این کار رو انجام داده، این دوست ما هم خواسته تقلید کنه و همین کار رو انجام داده." اون موقع، دوستم خیلی ناراحت شده بود که چرا اون دوستش این فکر رو کرده و به خودش اجازه داده که فکرش رو -هر چند غیر صریح- عنوان کنه‌.

چند وقت بعد، یکی دیگه از دوستان دوستم، همون کاری که دوستم و دوستش قبل‌تر انجام داده بودن، انجام داد و دوستم دوباره خیلی عصبانی شد! این بار از این عصبانی بود که چرا دوستش ازش تقلید کرده؟ و یک آدم چه‌قدر می‌تونه حسود باشه؟!

چند وقته چنین تناقضاتی رو در همه و با ماجراهای متفاوت می‌بینم و ذهنم به شدت مشغول اینه که:

-ما واقعا شبیه آدم‌هایی می‌شیم که ازشون متنفریم؟

-یا از ابتدا اون خصوصیاتی که ما عنوان می‌کنیم ازشون متنفریم، درون ما وجود داره و بعد با آدم‌هایی که این خصوصیت رو دارن، بیشتر ارتباط برقرار می‌کنیم؟

-یا ما برای خودمون توجیهات و استنائاتی قائل هستیم که برای دیگران نیستیم؟ چرا که اگر معیار برای تشخیص نیک از بد داشته باشیم، قاعدتا باید متوجه شیم که این رفتار ما بده ولی در بیشتر مواقع، روح خود شخص هم خبر نداره انقدر متناقض عمل می‌کنه و حرف می‌زنه...

این که ما طبق معیارهای ذهنی خودمون عمل می‌کنیم و تعریفی از "خوبی" و "بدی" داریم، آیا به این معنیه که ما "آدم‌های خوب و دوست داشتنی‌ای" هستیم؟

رفیفام همه کاسبن...

قدم که سهله؛ من دیگه تعداد نفس‌هایی رو که موقع شنیدن حرف‌هاشون و دردودل‌هاشون کشیدم هم می‌شمارم و اگر تلافی و قدردانی نکنن، قطع رابطه می‌کنم.

من نمی‌گم همه دیدن، شدی از اینا که به هیچی "نه" نمی‌گن...

تو هم دقیقا اشتباهات من رو داشتی؛ فقط با این تفاوت که مسئولیت اشتباهاتت رو هبچوقت به گردن نگرفتی و وقتی داشتی اشتباهات من رو تکرار می‌کردی، اسمش رو "تلافی" و "انتقام" گذاشتی...

اگه رفتم من با پرواز بعد، تو موندی و شب‌های سرد، زندگی همینه...

همیشه وقتی داری تغییر می‌کنی، بقیه فکر می‌کنن حالت بده؛ در صورتی که من فکر می‌کنم آدم مثل یه معلم سختگیر ولی دلسوز مراقب خودشه که حرف‌ها یا کارهایی رو که قبلا انجام می‌داده، انجام نده. یه جنگ درونی برد-برده کاملا! دقیقا در همون حالی که بقیه با مهربونی ظاهری بهش میگن "به خودت سخت نگیر"، یه ندایی درون خودت می‌شنوی که بدون ترحم باهات حرف می‌زنه و بهت می‌گه "نگران نباش عزیزم! با تمام ابن حرف‌ها و اتفاقات، من هنوز عاشقتم و ازت مراقبت می‌کنم..."

توی این دنیا، جز خودت به هیچکس نمی‌تونی اعتماد کنی؛ پس ازت خواهش می‌کنم بهش اعتماد کنی...

یه بار جوون بودیم، نچسبید اونم...

آره، درست می‌گی! من از شکستن می‌ترسم، اما نهایتا قراره چند تا تَرَک بردارم ولی می‌شه بهم بگی "شکستن و به یکباره تموم شدن راحت‌تره یا شرح حال دادن چندباره برای آدم‌هایی که ترک‌هات رو می‌بینن؟ یا اصلا مردن راحت‌تره یا هر روز استرس مردن داشتن؟"

عشق

تا وقتی موقع گوش دادن هر آهنگ‌ عاشقانه‌ای، خوردن هر چیز خوشمزه‌ای یا به طور کلی تجربه هر اتفاق لذت‌بخشی به جز خودت، یاد هیچکس نیفتادی، با من از آشنایی با یه شخص جدید حرف نزن...

ضعف

تو ضعیف نیستی عزیزم...

تو فقط بلد نیستی ضعف‌های آدم‌ها رو بهشون یادآوری کنی و خب حدس بزن آدمی که ضعفش رو بهش نگی، تبدیل به چی میشه؟ درسته! یه بچه که توهم می‌زنه سوپرمن/وومنه و تو می‌شی مادر یا پدری که فقط خواسته همبازی بچه‌ش شه، اما بچه‌ش اون رو یه موجود ضعیف محتاج به ترحم می‌بینه!

کاهی نیازه که حتی به بچه‌ت هم یادآوری کنی تو مادر/پدرشی؛ آدم‌های دیگه که جای خود دارن..‌.