قاصدکا ازت خبری ندارن...
داشتم فکر میکردم این جمله "نمیتونم" آدمهایی که مسئولیتپذیرن و تمام تلاششون رو میکنن که بهترین کار رو ارائه بدن، از کجا میاد؟!
برای من از یه "قیچی آشپزخونه" شروع شد. این قیچی از زمان کودکیم تا زمان بزرگسالی توی آشپزخونه ما بود. بچهتر که بودم، هیچوقت نمیتونستم باهاش هیچ چیزی رو ببرم! اولین باری که امتحانش کردم، نبرید ولی وقتی قیچی رو دست خواهرم دادم، اون تونست به راحتی ببره. برای دلداری، بهم گفتن حتما به خاطر اینه که تو سنت کمه! بزرگتر شدم و به سن اون زمان خواهرم رسیدم ولی دوباره همون مشکل وجود داشت! اون موقع، فکر کردم حتما یه قلقی داره که من بلد نیستم و بقیه اعضای خانواده بلدن و دارن سربهسرم میذارن! به همین خاطر، یک بار که یکی از دوستان همسنم خونهمون اومده بود، ازش خواستم با این قیچی چیزی رو ببره! شگفتانگیز بود! اون هم تونست و من همچنان "نمیتونستم"!
اهل متقاعد کردن نبودم! به خاطر همین بارها و بارها امتحانش کردم! با قیچی دیگه مشکل نداشتم اما این قیچی لعنتی، انگار برای من طلسم شده بود. بعد از تلاش بسیار، تصمیم گرفتم که دیگه ازش امتحان نکنم و به جاش چاقو استفاده میکردم. همیشه هم همه شاکی بودن که "چرا با چاقو باز میکنی؟" ولی من ادامه میدادم. نمیدونم این بریده نشدن توسط قیچی بود یا واقعا دلیل دیگهای داشت، اما هر کدوم از اعضای خانواده که چاقو دستم میدیدن، بلااستثناء چاقو رو از دستم میگرفتن. کم کم احساس کردم از پس همین کار ساده "بریدن" هم برنمیام.
چند سال بعد که بزرگتر شدم، اتفاقی توی یکی از سایتها دیدم که بعضی از وسایل مثل قیچی، ممکنه فقط برای راست دستها ساخته شده باشه و چپ دستها نمیتونن ازش استفاده کنن. به نظرم منطقی میاومد ولی من سالها با این تفکر زندگی کرده بودم که "همه میتونن، اما من از پسش برنمیام..."
حالا تو فکر کن، ببین برای تو از کجا شروع شد؟!